
گرچه نگاه عاشق تو هیچ کم نکرد
از اوج دل ندادن تو یا عذاب من
اما دل شکسته من باز هم نوشت
صد آفرین به چشم تو و انتخاب من
تنها و بی امید
بی یاور و غریب
در چاهسار سرد زمان می گریستم
می گفتم ای دریغ
عمری در این سراچه ی تقدیر زیستم
اما کسی نگفت
من در میان این همه بیگانه کیستم
عمر آن بود که با نفس دوست بگذرد
ورنه چه عمر صد بود و چه دویستم
ز بی کسی به آینه گفتم حدیث خویش
کای هم نفس بگو که در این دهر چیستم
همزاد من دراینه با آه سرد گفت
من آیه ی غمم
بیهوده زیستم
گر هستی است این
انگار نیستم
شعر از : مهدی سهیلی

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانهای است، رفتن رسیدن است
تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشك ما، در خود چكیدن است
ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است
پر می كشیم و بال، بر پردهی خیال
اعجاز ذوقها، در پر كشیدن است
یا هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است
گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشى
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است
بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از كال چیدن است
اگر به دست من افتد فراق را بكشم
كه روز هجر سيه باد و خانمان فراق

روحت قرین شادی و آرامش
آه مظلوم همچو سوهان است
گر نبرد تیز می کند برنده را
از مهر روی گلرخان بر سینه دارم خار ها
آتش به جان و دل زند این آتشین رخسار ها
بر روی ما ای باغبان بگشا در گلزار ها
تا کی به حسرت بنگرم از رخنه دیوار ها
عنان به میکده خواهیم تاخت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
یا من بک حاجتی و روحی بیدک
عن غیرک اعرضت و اقبلت علیک
مالی عمل صالح استظهر به
الجات علیک واثقا خذ بیدک
همچو گل یکسال اگر کردیم غربت اختیار
مژده بلبل را که با برگ و نوا باز آمدیم
جالوت ها را بکشید
اسماعیل ها را به قربانگاه ببرید ...



